تبليغاتX
خاکستر خیال
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
 

 

  

 میتوانی تمام درخت های صف کشیده ی یک جنگل را تصور کنی ؟

یا پرنده های برنده را در آسمان ...

شیطنت سنجاب ها را در چله نشینی بهار !

و خواب خرس ها که خود خود زندگیست ...

.

.

.

حالا ببین تبر پیرمردهای خرفت را که تیشه می زنند به ریشه ی درخت ها !

یا شکارچی های بدجنس را که به گلوله بسته اند آسمان و زمین را ...

من هم آدمم ... شکارچی نیستم .

اما پیرمردم ... آنهم بی تبر ... تنها یاد گرفته ام :

به درخت ها آب بدهم ... یا به پرنده ها دانه !

بچه سنجاب ها را تماشا کنم و برای خرس ها لالایی بخوانم !

لطفا کسی مرا بفهمد !

 

پ.ن ۱: از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام ...

پ.ن ۲ : اینجا را زیادی شلوغ کرده اند آدم های آشنا ... می خواهم کوچ کنم ... آدرس بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد ‌. البته تنها به افراد نا آشنا !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:15  توسط هادی  | 

گفتند پري ها را مي كشيم تا قصه ها بي سرانجام بمانند ...

فرشته ها را كور كردند تا روي شانه ها كسي نباشد براي تماشاي خوبي ...

آرزو را زنده به گور كردند تا بمانيم مثل درخت خشك بي بخار !!!

حالا هم كه بهار مي آيد زير سايه ي سرد زمستان ...

 

پ.ن 1 : به فاحشگي زمين و زمان عادت نكنيم !!!

 پ.ن 2 : بهار سرخ امسال مثل هر ساله ...

پ.ن 3 : از طرف يك دوست خيلي خيلي عزيز :

با تو نمي تونم بگم درد دلامو نازنين              قصه بيقراري اشك چشامو نازنين

شبا به ياد عشق تو چشماي من بارونيه        دل بريدن از اون چشات مگه به اين آسونيه

وقتي كه گريه ميكنم تو خلوت شبونه ام         هيشكي نمي دونه كه من از عشق تو ديوونه ام

فقط خدا از دل بي قرار من خبر داره                فقط خدا تو دل من بذر اميد رو ميكاره

هميشه من به يادتم ولي خودت نميدوني       نميدونم چرا اينو از تو چشام نمي خوني

شايد كه باورت نشه دوست دارم يه عالمه       يا شايدم اين خواستنا براي تو خيلي كمه

بذار حقيقتو بگم بي تو روزام تكراريه               قسمتم از شبا فقط يه آسمون بيداريه

حتي اگه منو نخواي فراموشت نمي كنم         تو تك ستاره مني كه خاموشت نمي كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:42  توسط هادی  | 

 

  تراژدی ...

یعنی حکایت بوسه های عاشقانه ی دخترک و پسرک تمام می شود با مرگ ...

یعنی قصه ی کودکی که زندگی را میبیند به خاطر فقر ... فقر را میبیند به نام زندگی !

یعنی بلند آواز بخوانی وسط قار قار کلاغ ها .

یعنی سرزمینت را به تاراج بگذارند به قیمت هیچ .

یعنی رفیقت را بگیرند تا روی دیوار زندان بنویسد : (( هزار کاکلی شاد در چشمان توست ... ))

یعنی بنویسی و باد نوشته هایت را ببرد .

آری ... تراژدی یعنی ما !

 

 

پ.ن : نمیدانم چرا نوشتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:48  توسط هادی  | 

 

خانه ی سیزدهم بلوار نحاست ! 

کفتارها بلوایی برپا کرده اند داخل خانه ...

همسایه ی بغلی هم خانه ی شغال هاست ...

کلاغ ها هم که قار قار می کنند وسط آسمان !

هر روز می آمد وسط آسمان ... بی هیچ نوری و بدون هیچ دلخوشی ای !

خورشید خانم یک روز چشمش افتاد به خانه ی سیزدهم .

خورشید خانم عاشق شد . عاشق جغد روی پشت بام ... به همین راحتی !

از آن روز به بعد هر روز می آمد وسط آسمان ... پر از دلخوشی !

اما انگار نمیدانست که جغد نمی بیندش ... آخر جغدها روزها همیشه خوابند !

خورشید خانم وقتی فهمید آتش گرفت ...

حالا سالهاست که دارد می سوزد . به خاطر جغد روی پشت بام خانه ی سیزدهم ... پر نور !

 

پ.ن ۱: دنیا خیلی شلوغ شده ... شاید مردم تا کمی خلوت شود !

پ.ن ۲ : من اینجا را خیلی دوست دارم  ... شما چطور؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:34  توسط هادی  | 

 

سگ ما همسایه داشت ... نه ببخشید همسایه ی ما سگ داشت !

یک سگ اهلی و مرتب و با کلاس ... با یک قلاده ی طلایی .

سگِ همسایه مدتی بود خر ... نه نه عاشق شده بود !

عاشق سگِ ولگرد کوچه پشتی !

مثل دیوانه ها تا صبح پارس میکردند برای هم ، از پشت دیوارها !

انگار قرار نبود همدیگر را ببینند ... آخر سگ همسایه ی ما قلاده داشت .

آنقدر پارس می کردند تا آدم ها بیدار شوند از صدای عشقشان ... نمیدانستند آدمها همه کرند و کور !

شب آخر تا صبح زوزه کشیدند از عاشقی ... آن شب هر دو مردند پشت دیوارها !

آدمهای بیمعرفت ... کنار هم چالشان کردند !

.

.

.

آهای مواظب حرف زدنت باش ... من گناهی ندارم!

نمی توانستم کاری بکنم ... من خودم یک سگم ، قلاده دارم !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:13  توسط هادی  | 

 

شیطان عاشق خدا بود ...

می خواست تنها عاشقش باشد ...

فریاد زد ... خدا نفهمید !

.

.

.

خدا بزرگ بود ...

می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید!

.

.

.

سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ...

آدم عاشق شیطان شد !

این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی!

 

 

 

 

 

پ.ن: به احترام رفاقت ... لیوان داغ چای ... به احترام پاییز... برگرد رفیق !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:39  توسط هادی  | 

 

نشسته  رو به پنجره ...

روی کاغذ چیزی می نویسد انگار ...

سالها بود که دیگر با دست چپ نمینوشت ...

به گمانم دیگر یادش نیست آن روزها را ... دست چپ کلافه اش کرده بود !!!

آن روزها دست چپ با هر چیزی هر جایی که می توانست می نوشت :

(( من عاشق دست راست هستم! ))

همه جا پر شده بود از این چند کلمه ... یا کمی عشق !!!

تا آنکه آن سه شنبه ی مسخره ... بیخیال دست چپش را قطع کرد !!!

اما حالا نشسته رو به پنجره ...

با دست راست روی کاغذ مینویسد ... (( من عاشق او هستم !!! ))

 

پ.ن : همه ی سه شنبه ها گاهی مضحک اند ... مثل روزی که قیصر رفت ... یادش به خیر و گرامی !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:11  توسط هادی  | 

 

آن روز را خوب يادم مي آيد ... توي پارك ... روز آخر هفته !

بادبادك من عاشق بادبادكش شد ... بعد من عاشق او

تو هم بودي خدا ... بادبادك ها به تو رسيدند ... يادم هست ، لبخند زدي !

ولي حالا كه ديگر فصل بادبادك بازي نيست ... حالا كه ديگر خودش و بادبادكش خاطره شده اند برايم !

مي دانم تنها آرزويم را خوب مي داني... نمي نويسم تا ندانند ... بگذار مثل يك راز بماند تنها آرزويم !

مي دانم ... اين بار كه بادبادك بسازم عكس او را نقش مي كنم بر قامت بادبادكم !

بادبادكم را براي تو خواهم فرستاد ...

آن وقت من و تو مي مانيم با يك دنيا خاطره ...

تو بايد همه ي رازهاي مرا بداني ... بايد همه ي خاطره هايم را داشته باشي !

آخر من روزي خواهم مرد ... بدون بادبادكم ... روزي شبيه روز آخر هفته !  

 

پ.ن۱ : مي خواستم سكوت كنم براي مدتي ... تازه فهميدم دنيا چقدر شلوغ است .

پ.ن۲ : بيشتر آدم ها از اين دنيا مي نالند ... اما روز تولدشان را جشن مي گيرند ...چه رسم مسخره اي

                                               تولدم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:0  توسط هادی  | 

 

پسرک دیگه حوصله نداشت نقاشی رو رنگ کنه ....

توی عظمت سفیدی دفتر نقاشی یه خونه مونده بود و جاده و دشت و خورشید ... همه سیاه و سفید

و یه آدمک که اول جاده نشسته بود و زل زده بود ... سیاه و سفید

پسرک کنار دفتر نقاشی خوابید ... خورشید تابید ... دشت جون گرفت ... آدمک زنده شد !

حالا یه آدمک بود و یه جاده و یه خونه ...

نه ... قصه نه قصه ی شنگول و منگول و گرگ ناقلاست ، نه قصه ی کدو قلقله زن ...

قصه ی یه آدمک عاشقه پشت یه در بسته که اگه باز بشه ...

ولی رفیق ... خودت که خوب میدونی ... اگه قرار به رسیدن بود که عشق و عاشقی قصه نمیشد ...

آدمکِ غصه دار رفت نشست روی پشت بوم ... نشست کنار دودکش ، کنار کلاغ ها!

آدمک دود شد ... رفت تو آسمون ... آدمک فرشته شد !

.

.

.

حیف ... پسرک دیر بیدار شد !!!

 

 

 

پ.ن 1: من یک آدمک ... دود میشوم ، ولی فرشته نه !!!

 

پ.ن 2: حرف زیاد هست برای گفتن ... ولی سکوت میکنم  برای مدتی !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:21  توسط هادی  | 

 

  نمیدونم چند سال اما مطمئنم خیلی وقته از اون روز میگذره ...

  یاد بچگی شون افتاده بودند ... یاد بازی ... یاد قایم موشک

  اینبار نوبت آدم بود چشم ببنده ... حوا هم قایم شد ...

  آدم شمرد ... چشماشو که باز کرد ... دنبال حوا گشت ... گشت ... گشت

  حوا قایم شده بود ... پشت همون درخت خودمون ... زیر چشمی می پاییدش ...

  آدم خیلی گشت ... نگران شد ... بلند داد زد : (( حوا ... حوا ... ))

  حوا درخت رو نگاه کرد ... یک سیب مونده بود روی درخت ... سیب رو چید ...

  از پشت درخت اومد بیرون ... آدم رو صدا زد

  آدم نگاهش کرد ... حوا لبخند زد و سیب رو پرت کرد طرفش ... آدم بلند بلند میخندید !

.

.

.

  خدا وکیلی خودت رو بذار جای آدم ...

  سیبی رو که معشوقت برای پرت کنه چیکار میکنی ؟

  نگه میداریش توی دکور خونه ت یا یک گاز محکم ازش میزنی؟

  همه ی این هارو گفتم که بدونی ما ... زاده ی عشقیم نه هوس !

 

 

 

 

 

  پ . ن : خوب یادم  می آید ... همین روزها بود ... حالا خاطره ها و خیالم ... شده اند کبریتی که آتشم میزنند ... از من هم فقط خاکستر باقی میماند ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 14:59  توسط هادی  |