|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
می تونم تمام برگ های تقویم رو نقاشی کنم...
می تونم تمام ثانیه های زندگی رو بشمارم ...
می تونم به جای ساعت تیک تاک کنم...
می تونم کنار ساعت 00:00 با آرامش کامل دراز بکشم ...
یا بین عقربه های ساعت ، طناب ببندم و تاب بازی کنم.
من واقعا می تونم، تنها ، پابه پای عقربه ی ثانیه شمار بدوم...
خیلی برام دلچسبه اگه یه روز تیزی یکی از همین عقربه ها گردنمو بزنه !!!
پ.ن 1 : زیر بارون ... بدون چتر ... قدم میزنم ... زمزمه میکنم :
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من ...
پ.ن 2 : بهار هم برام پر از خاطره شد ... ممنون
ما آدما هممون یه روز میمیریم !
بعضیا به حکم عاشقی ...
بقیه به جرم عاشق کشی ...
من زنده ام که عاشق بمیرم ... توچی رفیق ؟
پ.ن۱ : نمی دونم چی بنویسم ...
دیوونه شده بود
میدونست که دیگه اونجا نیست ...
اما بازم زنگ میزد .
آخه میخواست صداشو بشنوه
آره ... طرف دیگه اونجا نبود ... ولی صداش به جای منشی پیغام گیر تلفن ضبط شده بود !!!
پ.ن : ندارد
دكتر زل زده بود تو چشماش
از حرفي كه شنيده بود داشت شاخ در مي آورد
نمي دونست چي جواب مريضش رو بده
گيج مونده بود
آخه مريضش بهش گفته بود :
(( آقاي دكتر ، يك نفر از من خواسته كه همه چيزو فراموش كنم منم مي خوام همين كارو بكنم . ميشه بهم بگين چه جوري ميشه آلزايمر گرفت؟ ))