|
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
|
آن روز را خوب يادم مي آيد ... توي پارك ... روز آخر هفته !
بادبادك من عاشق بادبادكش شد ... بعد من عاشق او
تو هم بودي خدا ... بادبادك ها به تو رسيدند ... يادم هست ، لبخند زدي !
ولي حالا كه ديگر فصل بادبادك بازي نيست ... حالا كه ديگر خودش و بادبادكش خاطره شده اند برايم !
مي دانم تنها آرزويم را خوب مي داني... نمي نويسم تا ندانند ... بگذار مثل يك راز بماند تنها آرزويم !
مي دانم ... اين بار كه بادبادك بسازم عكس او را نقش مي كنم بر قامت بادبادكم !
بادبادكم را براي تو خواهم فرستاد ...
آن وقت من و تو مي مانيم با يك دنيا خاطره ...
تو بايد همه ي رازهاي مرا بداني ... بايد همه ي خاطره هايم را داشته باشي !
آخر من روزي خواهم مرد ... بدون بادبادكم ... روزي شبيه روز آخر هفته !
پ.ن۱ : مي خواستم سكوت كنم براي مدتي ... تازه فهميدم دنيا چقدر شلوغ است .
پ.ن۲ : بيشتر آدم ها از اين دنيا مي نالند ... اما روز تولدشان را جشن مي گيرند ...چه رسم مسخره اي
تولدم ...