تبليغاتX
خاکستر خیال - غروب میکنم انگار ...
شب ها با خاطراتم همبستریم ... زیر چشمک ستاره ها
 

پسرک دیگه حوصله نداشت نقاشی رو رنگ کنه ....

توی عظمت سفیدی دفتر نقاشی یه خونه مونده بود و جاده و دشت و خورشید ... همه سیاه و سفید

و یه آدمک که اول جاده نشسته بود و زل زده بود ... سیاه و سفید

پسرک کنار دفتر نقاشی خوابید ... خورشید تابید ... دشت جون گرفت ... آدمک زنده شد !

حالا یه آدمک بود و یه جاده و یه خونه ...

نه ... قصه نه قصه ی شنگول و منگول و گرگ ناقلاست ، نه قصه ی کدو قلقله زن ...

قصه ی یه آدمک عاشقه پشت یه در بسته که اگه باز بشه ...

ولی رفیق ... خودت که خوب میدونی ... اگه قرار به رسیدن بود که عشق و عاشقی قصه نمیشد ...

آدمکِ غصه دار رفت نشست روی پشت بوم ... نشست کنار دودکش ، کنار کلاغ ها!

آدمک دود شد ... رفت تو آسمون ... آدمک فرشته شد !

.

.

.

حیف ... پسرک دیر بیدار شد !!!

 

 

 

پ.ن 1: من یک آدمک ... دود میشوم ، ولی فرشته نه !!!

 

پ.ن 2: حرف زیاد هست برای گفتن ... ولی سکوت میکنم  برای مدتی !

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:21  توسط هادی  |